برای تو
می نویسم ...
برای تو
که نیستی
و نمی دانم
بوده ای ...
توهم ام
از این فراتر
نمی رود ...
سالهای سال
چرخیدی
و چرخیدی
و چرخاندی
و نچرخیدم ...
حالا نمی چرخی
و نمی چرخی
و نمی چرخانی
و می چرخم ...
به کدام نکته
گیر کرده ام
نمی دانم ...
شک ندارم
که شک می کنم
به تمام شکهایم
و تو ...
تو
ت ت تو
من چه ؟
تو ...
تو
فقط
می خندی ...
هه هه هه ...
هه ... هه ... همین حالا
دیدی
همین حالا ...
خوب خنده داری ...
حق نداری
قایم
بشی ...
کوشی ...
های
با توام
آهایی ...
هه هه هه ...
آره ...
بخند ...
بازم
یه
توهم
دیگه
دارم
می بینم
حتماً ...
هه هه هه هه هه ...
و من
هق هق را
سر می دهم
و
می لرزم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 15:55  توسط علی سیف
|
آمدم و
نیستی
و
هستی ...
آمدم
و هستی
و می روم ...
می آیم
و نیستی
و می روم ...
هستی
و نمی آیم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 15:54  توسط علی سیف
|
بدنم پر شده
از لجن .
اما هنوز
در اوجم
در اوج لجن.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:39  توسط علی سیف
|
هنوز می شه خوبی رو دید
می شه گلای هرزو چید
هنوز توی آیینه ها
می شه رخ خدا رو دید
می شه با خارای گلا
گلوی پاییزو درید
می شه تو این همه سکوت
یه حرف تازه ای شنید
میون سلطه ی ستم
طناب نفرتو درید
می شه رو ظلمت شبا
چهره خورشیدو کشید
باید تو سیل حادثه
قد بکشه نهال بید
هنوز می شه خوبی رو دید
می شه گلای هرز و چید
هنوز توی آیینه ها
می شه رخ خدا رو دید
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:54  توسط علی سیف
|
عشق در جانت کجاست
لعنت فرست ما را
جانت در رنج آمده
تهمت بزن ما را
دیر وقتیست
ره به جمع مردگان
کرده
سیه پوشی
کینه
از نیکی
به لب در آمده
گردن بزن ما را
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:8  توسط علی سیف
|
قور قور
آیا من قورباغه ام؟
مسلماً نه.
در علم اتم و مولکول
به من می گویند
آدم.
زرشک
فکر کنم
علمم
به عصر سنگ چخماق
برگشته.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:54  توسط علی سیف
|
و اما حکایت بغضم ...
گفتند چه می خواهی؟
گفتم جگر گوشه ام را.
گفتند می دانی اینجا کجاست؟
گفتم بله
اینجا
بهشت است.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:50  توسط علی سیف
|
به رسم پاس از بزرگ مردان تاریخ ...
دوران را
از ابتدا
زیسته ام.
همه اش
همین بوده
که هست.
پیامبر می خواستم
بدینجا رسیدن را.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:48  توسط علی سیف
|
سایه ام را در دنیای تو
با سنگ می زنند.
مگذار.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:46  توسط علی سیف
|
می خواهی دستم را جای مهرت؟
پولم را جای لبخندت؟
جانم را جای نگاهت؟
کدام را؟
کدام را
می پسندی؟
دومی !!!
عاقلی.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 6:54  توسط علی سیف
|